حكيم ابوالقاسم فردوسى
34
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ شنيدستم از مردم راه جوى * كه ضحاك را زو چه آمد به روى ] [ ازين در سخن هر چه داريد ياد * سراسر به من بر ببايد گشاد ] جهان آزموده دلاور سران * گشادند يك يك بپاسخ زبان كه ما همگنان آن نبينيم راى * كه هر باد را تو بجنبى ز جاى اگر شد فريدون جهان شهريار * نه ما بندگانيم با گوشوار سخن گفتن و كوشش آيين ماست * عنان و سنان تافتن دين ماست بخنجر زمين را ميستان كنيم * بنيزه هوا را نيستان كنيم سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند * سر بدره بگشاى و لب را ببند و گر چارهء كار خواهى همى * بترسى ازين پادشاهى همى ازو آرزوهاى پر مايه جوى * كه كردار آن را نبينند روى چو بشنيد از آن نامداران سخن * نه سر ديد آن را بگيتى نه بن [ پاسخ دادن شاه يمن جندل را ] فرستادهء شاه را پيش خواند * فراوان سخن را به خوبى براند كه من شهريار ترا كهترم * بهرچ او بفرمود فرمانبرم بگويش كه گر چه تو هستى بلند * سه فرزند تو بر تو بر ارجمند پسر خود گرامى بود شاه را * بويژه كه زيبا بود گاه را سخن هر چه گفتى پذيرم همى * ز دختر من اندازه گيرم همى اگر پادشا ديده خواهد ز من * و گر دشت گردان و تخت يمن مرا خوارتر چون سه فرزند خويش * نبينم بهنگام بايست پيش پس ار شاه را اين چنين است كام * نشايد زدن جز بفرمانش گام بفرمان شاه اين سه فرزند من * برون آنگه آيد ز پيوند من كجا من ببينم سه شاه ترا * فروزندهء تاج و گاه ترا بيايند هر سه بنزديك من * شود روشن اين شهر تاريك من شود شادمان دل بديدارشان * ببينم روانهاى بيدارشان ببينم كشان دل پر از داد هست * بزنهارشان دست گيرم بدست پس آنگه سه روشن جهان بين خويش * سپارم بديشان بر آيين خويش چو آيد بديدار ايشان نياز * فرستم سبكشان سوى شاه باز سراينده جندل چو پاسخ شنيد * ببوسيد تختش چنانچون سزيد پر از آفرين لب ز ايوان اوى * سوى شهريار جهان كرد روى بيامد چو نزد فريدون رسيد * بگفت آن كجا گفت و پاسخ شنيد سه فرزند را خواند شاه جهان * نهفته برون آوريد از نهان از آن رفتن جندل و راى خويش * سخنها همه پاك بنهاد پيش چنين گفت كين شهريار يمن * سر انجمن سرو سايه فكن چو ناسفته گوهر سه دخترش بود * نبودش پسر دختر افسرش بود [ سروش ار بيابد چو ايشان عروس * دهد پيش هر يك مگر خاك بوس ] ز بهر شما از پدر خواستم * سخنهاى بايسته آراستم كنون تان ببايد بر او شدن * بهر بيش و كم راى فرخ زدن